u یادداشتهای قبلی - شجره طيبه

ملعون است، ملعون است دانشمندي که به سوي پادشاهي ستمگر مي رود و به او در ستمش ياري مي رساند [امام صادق عليه السلام]

اوقات شرعي
چهارشنبه 30 مرداد 1387

:: RSS 

:: خانه

:: مديريت وبلاگ

:: پست الکترونيک

:: شناسنامه

:: کل بازديدها: 1205

:: بازديدهاي امروز :8

:: بازديدهاي ديروز :13

vدرباره خودم

یادداشتهای قبلی - شجره طيبه

vپيوندهاي روزانه


vاشتراک در خبرنامه

نام:

ايميل:

 

v لينک وبلاگ دوستان

تايباد

v لوگوي وبلاگ دوستان



vفهرست موضوعي يادداشت ها

کودک ونوجوان[26]
باافلاکيان خاک نشين[3]
تاريخ انقلاب اسلامي[2]
سياست ونوجوان[1]

vمطالب قبلي

یادداشتهای قبلی [39]

vآهنگ وبلاگ

   1   2   3   4   5   >>   >

!   + در انتظارخورشيد

دوشنبه 16/2/1387 ::  ساعت 9:39 صبح

                                       کاش که همسايه ما مي شدي              مرحوم محمدرضاآغاسي


                با همه‌ي لحن خوش‌آوائيم                               در به‌در کوچه‌ي تنهايي‌ام


               اي دو سه تا کوچه زما دورتر                          نغمه‌ي تو از همه پرشورتر


               کاش که اين فاصله را کم کني                           محنت اين قافله را کم کني


              کاش که همسايه‌ي ما مي‌شدي                            مايه‌ي آسايه‌ي ما مي‌شدي


             هر که به ديدار تو نائل شود                               يک‌شبه حلّال مسائل شود


 


دانسته شد که من امامم؟


مرحوم ملا محمود عراقي(ره) مي فرمايد:
« سال 1273، که سال سوم مجاورتم در نجف اشرف بود، شبي در خواب ديدم که از در قبله صحن مطهر وارد شدم و ازدحام زيادي در آن جا بود. از شخصي پرسيدم: علت اين اجتماع چيست؟
گفت: مگر نمي دانيد که حضرت صاحب الامر عجل الله تعالي فرجه الشريف ظهور فرموده اند و الان در صحن تشريف دارند و مردم با ايشان بيعت مي کنند؟

با شنيدن اين مطلب متحير شدم که اگر بروم و بيعت کنم شايد آن حضرت نباشند و بيعت را باطل کرده باشم و اگر اين کار را نکنم شايد ايشان خود حضرت باشند، که در اينصورت بيعت با حق ترک شده است.
با خود گفتم مي روم و با او اظهار بيعت کرده، دست خود را به سويش دراز مي کنم اگر امام است، که مي داند من در امامت او شک دارم؛ لذا دست خود را کشيده و بيعت مرا قبول نخواهد کرد آن وقت خواهم فهميد که ايشان امام هستند و بيعت خواهم کرد.
 اگر امام نباشند، از قلب من خبر نداشته و دست خود را براي پذيرفتن بيعت به طرف من دراز مي کنند و معلوم مي شود که امام نيستند و با ايشان بيعت نمي کنم و دست خود را مي کشم.
اين علامت را پيش خود قرار دادم و وارد صحن شدم و جمال بي مثال آن حضرت را زيارت کردم و يقين نمودم که اين شخص، خود حضرت مي باشند و از قلب خود غفلت کرده، دست خود را براي بيعت دراز نمودم.
آن بزرگوار وقتي اين کار مرا ديدند، دست مبارک خود را کشيدند. من از ملاحظه اين عمل امام عليه السلام خجل و پريشان شدم و چون حضرت اين حالت را ديدند، تبسم نموده و فرمودند:
« دانسته شد که من امامم ؟  »
و سپس دست مبارک را دراز کردند و به بيعت اشاره نمودند. در اين لحظه من به ياد مطلب قلبي خود افتاده، خوشحال شدم و بيعت نمودم و از شدت شوق، مشغول دور زدن به گرد وجود منور و مطهر ايشان شدم.


ناگاه يکي از آشنايان متدين، از دور ظاهر شد. صدايش کردم که حضرت ولي عصر ارواحنا فداه ظهور فرموده اند. تا اين جمله را شنيد آمد و بدون تأمل با آن بزرگوار بيعت کرد و دور حضرتش مي گشت. در اين اثنا بود که از خواب بيدار شدم.


¤نويسنده: محسن بغلاني

?  نوشته هاي ديگران

!   + مبارزات سياسي امام خميني ره)

دوشنبه 16/2/1387 ::  ساعت 9:38 صبح

مبارزات حضرت امام(ره) از نوجواني و با مقابله با برخي خوانين و اشرار ستمگر که در پناه حکومت مرکزي به غارت اموال و نواميس مردم مي پرداختند ، آغاز و سير تکاملي آن به موازات تکامل ابعاد روحي و علمي ايشان از يکسو و اوضاع و احوال سياسي و اجتماعي ايران و جوامع اسلامي از سوي ديگر در اشکال مختلف ادامه يافته است .
کودتاي رضاخان در سوم اسفند 1299
شمسي که بنا بر گواهي اسناد بوسيله انگليسها حمايت و سازماندهي شده بود . ديکتاتوري پديد آورد که سياست داخلي آن بر سه اصل « حکومت خشن نظامي و پليسي » ، « مبارزه همه جانبه با مذهب و روحانيت » و « غرب زدگي » پايه ريزي شده بود و در تمام دوران سلطنتش استمرار داشت .
در چنين شرايطي روحانيت ايران براي دفاع از اسلام و حفظ
موجوديت خويش به تکاپو افتاد . آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حايري به دعوت علماي وقت قم از اراک به اين شهر هجرت کرد ، اندکي پس از آن هم امام خميني (س) با هجرت به قم عملاً در تحکيم موقعيت حوزه نو تأسيس قم مشارکتي فعال داشت .
رضا
خان علاوه بر انواع تضييقات براي روحانيون ، طي دستور العملهاي رسمي مجالس روضه و خطابه هاي مذهبي را تعطيل کرد . تدريس امور ديني و قرآن در مدارس و اقامه نماز جماعت را ممنوع و زمزمه هاي کشف حجاب بانوان مسلمان ايراني را آغاز کرد ، روحانيت متعهد ايران نخستين قشري بود که با آگاهي از اهداف پشت پرده به مخالفت و اعتراض برخاست . امام خميني (س) علاقه خاصي به پيگيري مسايل سياسي و اجتماعي داشت و بر همين اساس با حضور در متن جريان از نزديک با مسائل مبارزه و چگونگي ستيز روحانيت و رضا خان آشنا مي شد در اين ميان مبارزات روحاني مجاهد آيت الله مدرس تأثير خود را بر روح پرشور امام بر جاي مي نهاد .
هنگامي که رضاخان براي از هم پاشيدن حوزه
علميه قم فرمان برگزاري امتحانات دولتي براي روحانيون را صادر کرد امام خميني (س) به افشاي اهداف پشت پرده و مخالفت با آن برخاست . متاسفانه در اين ايام روحانيت ايران در پي تبليغات وسيع رسانه هاي دولتي و شرايط پيش آمده بعد از نهضت مشروطيت دچار انزواگرايي شده بود به گونه اي که تدريس و تدرس رشته هائي چون عرفان و فلسفه از سوي بعضي کج انديشان و راحت طلبان مقدس مآب مهجور و مطرود معرفي شد و امام خميني (س) ناگزير به تغيير مکان درس وتدريس در خفا گرديد . محصول اين تلاشها پرورش شخصيتهائي چون علامه آيت ا... مطهري بود . پس از رحلت آيت ا... العظمي حايري ( 10 بهمن 1315 ه . ش ) حوزه علميه قم را خطر انحلال تهديد مي کرد . علماي متعهد به چاره جوئي پرداختند . شخص امام در دعوت از آيت ا... بروجردي براي هجرت به قم و پذيرش مسئوليت خطير زعامت حوزه مجدانه تلاش کرد ايشان که دريافته بود تنها نقطه اميد به رهائي در بيداري حوزه هاي علميه و پيش از آن تضمين حيات حوزه ها و ارتباط معنوي مردم با روحانيت مي باشد . در تعقيب هدفهاي ارزشمند خويش در سال 1328 طرح اصلاح اساسي ساختار حوزه علميه را با همکاري آيت ا... مرتضي حايري تهيه و به آيت ا... بروجردي پيشنهاد کرد که البته تلاش همان خناسان و مقدس مآبها مانع اجراي اين طرح شد .
در شهريور 1320 کشور ايران در جريان جنگ جهاني دوم به اشغال قواي متجاوز
متفقين در آمد رضا شاه با همه ادعاهايش ذليلانه از تخت سلطنت به زير کشيده شد و از کشور اخراج گرديد . فرمان سلطنت از سفارت انگليس و با چراغ سبز روسها به نام محمدرضا پهلوي صادر گرديد . امام خميني (س) اينک فرصت را مغتنم شمرد و با تدوين و انتشار کتاب کشف الاسرار ( 1322 ه . ش ) فجايع سلطنت 20 ساله پهلوي را افشا کرد و با دفاع از اسلام و روحانيت و پاسخگوئي به شبهات و هجمه هاي منحرفين پرداخت و در همين کتاب ايده حکومت اسلامي و ضرورت قيام براي تشکيل آن را مطرح ساخت . سال بعد  نخستين بيانيه سياسي حضرت امام خميني  که در آن آشکارا علماي اسلام و جامعه اسلامي را به قيام عمومي فراخوانده بود صادر شد که انگيزه و انتشار آن بيدارباشي براي طلاب جوان بود و بدين ترتيب به تدريج حلقه اي از ياران همفکر در جمع شاگردان امام شکل گرفت . بنابه اسناد و خاطرات موجود حضرت امام خميني (س) در تمام دوران زعامت  آيت ا... بروجردي (ره) سعي خويش را مصروف حمايت از اقتدار مرجعيت ، انتقال اطلاعات سياسي و هشدارهاي به موقع ، جلوگيري از نفوذ عناصر کج فهم و در همين حال ارتباط با عناصر سياسي موجه در تهران نظير  آيت ا... کاشاني و پيگيري مستمر مذاکرات مجلس شوراي ملي و نشريات معتبر وقت مي کرده و تحولات جاري را به دقت زير نظر داشته اند .
در جريان انتخابات دوره شانزدهم مجلس
،  آيت ا... کاشاني از سوي مردم تهران انتخاب گرديد و همکاري ائتلاف جناح روحاني  آيت ا... کاشاني با جبهه ملي کفه را به نفع طرفداران نهضت ملي شدن صنعت نفت و به زيان شاه سنگين کرد . دکتر مصدق رهبر جبهه ملي با بهره مندي از همين حمايتها به صدارت رسيد . قيام 30 تير 1331 در تهران شکل گرفت و ايران پيروزي ملي شدن صنعت نفت را جشن گرفت ولي بزودي ناسازگاري در جبهه ائتلاف رخ نمود و اختلافات بين فدائيان اسلام و  آيت ا... کاشاني و رهبران جبهه ملي تا مرز روياروئي توسعه يافت . فقدان رهبري واحد ، نفوذ عناصر ناصالح و نبود اهداف مشترک سياسي و فرهنگي از جمله موانعي بود که صرف نظر از تحرکات آمريکا و فشارهاي خارجي ادامه مسير نهضت را ناممکن ساخت . آنچه از مجموعه پيامها و سخنراني هاي بعدي امام خميني (س) استنباط مي شود اين است که آن حضرت از ابتدا بر ناپايداري ائتلاف پيش آمده واقف بود .
سرانجام کودتاي 28
مرداد بوقوع پيوست . فدائيان اسلام دست از مبارزه نکشيدند ولي دو سال بعد رهبران آن در دي ماه سال 1334 پس از محاکمه به جوخه اعدام سپرده شدند و تلاشهاي امام خميني (س) و ديگر علما در جلوگيري از اعدام آنان به نتيجه نرسيد . شاه و دربار او بعد از کودتا در شرايطي متفاوت با دوره قبل بطور کامل در اختيار آمريکا قرار گرفتند و دولت انگليس جاي خود را به آمريکا داد . بافت اجتماعي و اقتصاد سنتي کشاورزي ايران مانعي عمده براي اصلاحات آمريکا در ايران به حساب مي آمدند و طرح اصلاحات ارضي گامي آزمايشي براي تغيير اين شرايط بر زمينه سازي براي تصويب اصول انقلاب سفيد شاه بود .
 (ادامه دارد)


 


¤نويسنده: محسن بغلاني

?  نوشته هاي ديگران

!   + نخستين بيانيه سياسى حضرت امام خمينى رحمت الله عليه

جمعه 13/2/1387 ::  ساعت 9:14 عصر


بسم الله الرحمن الرحيم
بخوانيدوبکارببنديد
قيام لله، يگانه راه اصلاح جهان
» قال الله تعالى: قل انما اعظکم بواحدة ان تقوموالله مثنى و فرادا«
خداى تعالى در اين کلام شريف، از سر منزل تاريک طبيعت تا منتهاى سير انسانيت را بيان کرده و بهترين موعظه هايى است که خداى عالم از ميانه تمام مواعظ انتخاب فرموده و اين يک کلمه راپيشنهاد بشر فرموده، اين کلمه تنها راه اصلاح در جهان است. قيام براى خدا است که ابراهيم خليل الرحمن را به منزل خلت رسانده و از جلوه‏هاى گوناگون عالم طبيعت رهانده.

خليل‏آسا در علم اليقين زن نداى لا احب الافلين زن
قيام لله است که موسى کليم را با يک عصا به فرعونيان چيره کرد و تمام تخت و تاج آنها را به باد فنا داد و نيز او را به ميقات محبوب رساند و به مقام صعق و صحو کشاند. قيام براى خدا است که خاتم النبيين صلى الله عليه و آله را يک تنه بر تمام عادات و عقايد جاهليت غلبه داد و بت‏ها را از خانه خدا برانداخت و به جاى آن توحيد و تقوا را گذاشت و نيز آن ذات مقدس را به مقام قاب قوسين او ادنى رساند.بدبختى و تيره روزى ما به خاطر قيام براى منافع شخصى است خودخواهى و ترک قيام براى خدا ما را به اين روزگار سياه رسانده و همه جهانيان را بر ما چيره کرده و شورهاى اسلامى را زير نفوذ ديگران درآورده.
قيام براى منافع شخصى است که روح وحدت و برادرى را در ملت اسلامى خفه کرده. قيام براى نفس است که بيش از ده ميليون جمعيت‏شيعه را به طورى از هم متفرق و جدا کرده که طعمه مشتى شهوت پرست پشت ميزنشين شدند. قيام براى شخص است که يک نفر مازندرانى بيسواد را بر يک گروه چندين ميليونى چيره مى‏کند که حرث و نسل آنها را دستخوش شهوات خود کند. قيام براى نفع شخصى است که الان هم چند نفر کودک خيابانگرد را در تمام کشور بر اموال و نفوس و اعراض مسلمانان حکومت داده.قيام براى نفس اماره است که مدارس علم و دانش را تسليم مشتى کودک ساده کرده و مراکز علم قرآن را مرکز فحشا کرده. قيام براى خود است که موقوفات مدارس و محافل دينى را به رايگان تسليم مشتى هرزه گرد بى‏شرف کرده و نفس از هيچ کس در نمى‏آيد. قيام براى نفس است که چادر عفت را از سر زن‏هاى عفيف مسلمان برداشت و الان هم اين امر خلاف دين و قانون در مملکت جارى است و کسى بر عليه آن سخن نمى‏گويد. قيام براى نفع‏هاى شخصى است که روزنامه‏ها که کالاى پخش فساد اخلاق است، امروز هم همان نقشه‏ها را که از مغز خشک رضاخان بى‏شرف تراوش کرده تعقيب مى‏کنند و در ميان توده پخش مى‏کنند. قيام براى خود است که مجال به بعضى از اين وکلاى قاچاق داده که در پارلمان بر عليه دين و روحانيت هر چه مى‏خواهد بگويد و کسى نفس نکشد.
براى نجات دين از دست مشتى شهوتران قيام کنيد هان‏اى روحانيين اسلامى!اى علماء ربانى!اى دانشمندان ديندار!اى گويندگان آئين دوست!اى دينداران خداخواه!اى خداخواهان حق پرست!اى حق پرستان شرافتمند!اى شرافتمندان وطنخواه!اى وطنخواهان با ناموس!موعظت‏خداى جهان را بخوانيد و يگانه راه اصلاحى را که پيشنهاد فرموده بپذيريد و ترک نفع‏هاى شخصى کرده تا به همه سعادت‏هاى دو جهان نايل شويد و با زندگانى شرافتمندانه دو عالم دست در آغوش شويد.
» ان لله فى ايام دهرکم نفحاث الافتعرضوالها «
امروز روزى است که نسيم روحانى الهى وزيدن گرفته و براى قيام اصلاحى بهترين روز است، اگر مجال را از ست‏بدهيد و قيام براى خدا نکنيد و مراسم دينى را عودت ندهيد، فرداست که مشتى هرزه گرد شهوتران بر شما چيره شوند و تمام آئين و شرف شما را دستخوش اغراض باطله خود کنند. امروز شماها در پيشگاه خداى عالم چه عذرى داريد؟ همه ديديد کتاب‏هاى يک نفر تبريزى بى‏سر و پا را که تمام آئين شماها را دستخوش ناسزا کرد و در مرکز تشيع به امام صادق و امام غايب روحى له الفداء آنهمه جسارت‏ها کرد و هيچ کلمه از شماها صادر نشد.امروز چه عذرى در محکمه خدا داريد؟ اين چه ضعف و بيچارگى است که شماها را فراگرفته؟اى آقاى محترم که اين صفحات را جمع آورى نموديد و به نظر علماء بلاد و گويندگان رسانديد، خوب است‏يک کتابى هم فراهم آوريد که جمع تفرقه آنان را کند و همه آنان را در مقاصد اسلامى همراه کرده، از همه امضا مى‏گرفتيد که اگر در يک گوشه مملکت‏به دين جسارتى مى‏شد، همه يک دل و يک جهت از تمام کشور قيام مى‏کردند. خوب است ديندارى را دست کم از بهائيان ياد بگيريد که اگر يک نفر آنها در يک ديه زندگى کند، از مراکز حساس آنها با او رابطه دارند و اگر جزئى تعدى به او شود، براى او قيام کنند. شماها که به حق مشروع خود قيام نکرديد، خيره سران بيدين از جاى برخاستند و در هر گوشه زمزمه بيدينى را آغاز کردند و به همين زودى بر شما تفرقه زده‏ها چنان چيره شوند که از زمان رضاخان روزگارتان سخت تر شود:
(و من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدرکه الموت فقد وقع اجره على الله)
شهر جمادى الاولى 1363
سيد روح الله خمينى




¤نويسنده: محسن بغلاني

?  نوشته هاي ديگران

!   + ا نتظار فـــــــرج

جمعه 13/2/1387 ::  ساعت 9:13 عصر

انتظار
از غــــم دوست در اين ميکده فــــرياد کشم
داد رس نيست کـه در هجر رخش داد کشم
داد و بيــــداد که در محفل ، مــــا رندى نيست
کــــه بــــرش شکوه بــرم ،داد ز بيداد کشم
شاديــــم داد، غمم داد و جفـــــــــا داد و وفا
بــا صفـــا مـــنّت آن را کـه به من داد، کشم
عـــــاشقم، عــــاشق روى تو، نه چيز دگرى
بــــار هجــــــران و وصالت به دل شاد کشم
در غمت اى گل وحشىِ من اى خسرو من
جــــور مجنــــون ببـــــرم، تيشه فرهاد کشم
مُـــــردم از زنـــدگىِ بى تو - که با من هستى
طــــرفه ســرّى است که بايد برِ استاد کشم
سالهــــا مـــــى گــــــذرد، حادثه ها مى آيد
انتظـــــار فـــــــرج از نيمـــــه خــــــرداد کشم



¤نويسنده: محسن بغلاني

?  نوشته هاي ديگران

!   + معرکه شرف و افتخار

جمعه 13/2/1387 ::  ساعت 9:8 عصر

معرکه شرف و افتخار

من در زندگي خود، معرکه‏هاي سخت و خطرناک زياد ديده‏ام؛ فراوان، به حلقه محاصره دشمن درآمده‏ام، به رگبار گلوله‏ها و خمپاره‏ها و توپ‏ها و بمب‏ها عادت دارم، و به کرّات با دشمناني سخت و خونخوار رو به رو شده‏ام.

ولي داستان شورانگيز سوسنگرد اسطوره‏اي فراموش ناشدني است. من به جهات سياسي –نظامي آن توجّهي ندارم، و نمي‏خواهم از اهميّت استراتژيک سوسنگرد و رابطة آن با حميديه و اهواز سخن بگويم. آنچه در اينجا مورد توجه است، سرگذشت شخصي من در اين نبرد است که يک شهيد (اکبر چهرقاني) و يک شاهد (اسدلله عسکري) به آن شهادت مي‏دهند و ده‏ها نفر از دور ناظر آن صحنه عجيب و معجزه‏آسا بوده‏اند. اين را نمي‏گويم چون خود قهرمان داستانم –زيرا از اين احساس نفرت دارم- بلکه از اين نظر مي‏گويم که افتخار ملت ما و نمونه برجسته‏اي از پيروزي ايمان مردم ما و نوع مبارزات عظيم آنان است، و حيف است که به رشته تحرير درنيايد و از يادها برود…

سوسنگرد در محاصره دشمن

سوسنگرد براي ما اهميت خاصي دارد، زيرا معبر حميديه و اهواز است. دشمن به مدت چند روز سوسنگرد را محاصره کرده بود، و به شدت مي‏کوبيد. 500نفر از رزمندگان ما در سوسنگرد، تاآخرين رمق خود،‌ جانانه، مقاومت مي‏کردند و هر روز تلفاتي سنگين مي‏دادند.

عراق نيز قبلاً دوبار به سوسنگرد حمله کرده بود، که يک‏بار آن، تا حميديه هم به پيش رفت، و اهواز را در خطر سقوط قطعي قرارداد، ولي بازهم شکسته و مغلوب بازگشت؛ و اکنون همه توان خود را جمع کرده بود تا با قدرتي بزرگ سوسنگرد را تسخير کند و آن را پايگاه خود در زمستان قرار دهد.


تصميم براي درهم شکستن محاصره

در تاريخ 26/8/59 حملة ما ‎از شد؛ براي آزاد کردن سوسنگرد، براي درهم شکستن کفر و ظلم و جهل، براي بيرون راندن ظلمه صدام کثيف، براي نجات جان صدها نفر از بهترين دوستان محاصره شده ما، براي پاک کردن لکه ذلت از دامن خوزستان، براي شرف، براي افتخار، براي انقلاب و براي ايمان.

تانک‏هاي ارتشي در خط اَبوحُمَيظِه سنگر گرفتند، و دشمن نيز بشدت اين منطقه را زير آتش قرار داده بود و گلوله‏هاي توپ فراواني در گوشه و کنار بر زمين مي‏خورد. من نيز صبح زود حرکت کرده بودم، قسمت بزرگي از نيروهاي ما محافظت از جادة حميديه –ابوحميظه را به عهده گرفته بودند، ولي من بعضي از رزمندگان خوب و شجاع را در ضمن راه انتخاب مي‏کردم و به جلو مي‏بردم. تيمسار فلاحي(1) و آقاي مهندس(2) غرضي نيز با ما بودند، در ابوحميظه قرار گذاشتيم که آنها بمانند، زيرا تيمسار فلاحي مسئوليت داشت تا نيروهاي ارتشي را هماهنگ کند، و فقط او بود که در آن شرايط مي‏توانست قدرت ارتش را براي پيشتيباني ما به حرکت درآورد. ما تصميم گرفتيم که با گرو‏هاي چريک، حمله به سوسنگرد را ‎آغاز کنيم و جنگ را از حالت تعادل خارج سازيم، زيرا دو طرف، در محل‏هاي خود ايستاده و به يکديگر تيراندازي مي‏کردند، و اين وضعيت نمي‏توانست تعيين‏کننده پيروزي باشد؛ چه بسا که دشمن با آتش قوي‏تر و تانک‏هاي بيشتر، قدرت داشت که نيروهاي ارتشي ما را درهم بکوبد. دشمن مي‏ترسيد ولي شک داشت، محاسباتش هنوز بطور قطعي به نتيجه نرسيده بود، بنابراين هر دو طرف در جاي خود ايستاده و به هم تيراندازي مي‏کردند…

محرکي لازم بود تا اين تعادل شوم را برهم زند و صفحه سياه صدام را در سوسنگرد واژگون کند. اين محرک حياتي و اساسي، همان نيروهاي چريکي بودند که با شوق و ذوق براي شهادت به صحنه نبرد آمده بودند. از اين رو فوراً اين نيروهاي مردمي را سازماندهي کردم.

گروه «بختياري» را که بيشتر، از صنايع دفاع آمده بودند و در کردستان نيز خدمات و فداکاري‏هاي زيادي کرده بودند و براستي تجربه داشتند، مسئول جناح چپ کردم، و آنها نيز که حدود 90نفر بودند از داخل يک کانال طبيعي خشک شده، خود را به نزديک‏هاي دشمن رساندند و ضربات جانانه‏اي به دشمن زدند، و تعداد زيادي از تانک‏ها و تريلرهاي دشمن را از فاصله نزديک منفجر کردند.

گروه دوم بيشتر از افراد محلي تشکيل مي‏شد و آقاي «امين هادوي»، فرزند شجاع دادستان پيشين انقلاب، آن را هدايت مي‏کرد. آنها مأموريت يافتند که از کناره جنوبي رودکرخه، که کانال کم‏عمقي نيز براي اختفا داشت، طي طريق کرده از شمال‏شرقي سوسنگرد وارد شهر شوند. اين گروه اولين گروهي بود که پيروزمندانه توانست خود را زودتر از ديگران به سوسنگرد برساند.

مسئوليت گروه سوم را نيز شخصاً به عهده گرفتم. افراد بسيار ورزيده‏اي در کنار من بودند. برنامه ما اين بود که از وسط دو جناح چپ و راست، در کنار جادة سوسنگرد، به طور مستقيم به سوي هدف پيش برويم.

توپخانه دشمن بشدت ما را مي‏کوبيد و ما هم به سوي سوسنگرد در حرکت بوديم. جوانان همراهم را تقسيم کردم، چند نفر سيصدمتر به جلو، چند نفر به چپ، چند نفر به راست، چند نفر به عقب و بقيه نيز مشتاقانه به جلو مي‏تاختيم. شوق ديدار دوستانم در سوسنگرد در دلم موج مي‏زد، و هنگامي که شجاعت؛ و مقاومت‏هاي تاريخي آنها در نظرم جلوه مي‏کرد، قطره اشکي بر رخسارم مي‏غلتيد، ستوان «فرجي» و ستوان «اخوان» را به ياد مي‏آورم که با بدن مجروح، با آن روحيه قوي از پشت تلفن با من صحبت مي‏کردند، درحالي که سه روز بود که غذا نخورده، و حاضر نشده بودند بدون اجازه رسمي حاکم شرع، دکّاني يا خانه‏اي را باز کنند و ازنان موجود در محل، سدّ جوع نمايند. آن دو صرفاً پس از اينکه حاکم شرع اجازه داد که رزمندگان به شرط داشتن صورت حساب مي‏توانند اموال مردمي را که از شهر گريخته بودند بردارند، حاضر شدند پس از سه روز گرسنگي وارد يک دکّان شوند و بعد از نوشتن فهرست مايحتاج خود از آنها استفاده کنند. اين تقوي در اين شرايط سخت از طرف اين جوانان پاک رزمنده و مقاوم، آنچنان قلبم را مي‏لرزانيد که سراز پا نمي‏شناختم.

به ياد مي‏آورم خاطره‏هاي دردناک بي‏حرمتي‏هاي سربازان صدام، به مردم شرافتمند و عرب زبان منطقه را که، حتي به زنان و کودکان خردسال هم رحم نکردند. مرور اين خاطرات، آنقدر مرا عصباني و نفرت زده کرده بود که خونم مي‏جوشيد.

به ياد مي‏آورم که خاک پاک وطنم، جولانگاه غولان و وحشيان شده است، و صدام کثيف، اين مجرم جنايتکار، در نيمه روزي روشن، حمله همه جانبه خود را عليه ايران شروع کرد، درحالي که ارتش ما اصلاً آمادگي نداشت، و هنوز با مشکلات سخت طبيعي خود دست و پنجه نرم مي‏کرد. اين مجرم يزيدي سبب شد که منابع کثيري از ايران و عراق نابود شود که استعمار و صهونيسم به ريش همه بخندند!

اين کافر بي‏دين، ايرانيان را مجوس و کافر خواند، و خود را بي‏شرمانه ابن‏حسين(ع) و ابن‏علي(ع) قلمداد نمود که براي نجات اسلام قيام کرده است! اين جاني مجرم، بدون ذره‏اي خجالت و ناراحتي، اعلام کرد که اصلاً ايران به عراق حمله کرده است!… و بالاخره شب تاسوعا بود و به استقبال عاشورا لحظه‏شماري مي‏کردم. کربلا در نظرم مجسم مي‏شد، و مي‏ديدم که چگونه اصحاب حسين(ع) يک‏تنه به صفوف دشمن حمله مي‏کردند، و با چه شجاعتي مي‏جنگيدند، و با چه عشقي به خاک شهادت درمي‏غلتيد…. و با ارادة آهنين و ايمان کوه‏‏آسا و سلاح شهادت چگونه سيل لشکريان ابن‏سعد و يزيد را متلاشي و متواري مي‏کردند، و چطور به قدرت ايثار و حقانيّت خود، داغ باطل و ذلّت و نکبت بر جبين يزيد و يزيديان عالم مي‏زدند….

و مي‏ديدم که حسين(ع) با آن همه عظمت و جبروت بر مرکب زمان و مکان مي‏راند، شمشير خونينش سنت تاريخ را پاره‏پاره مي‏کند، و فرياد رعد آسايش، زمين سخت را آن‏چنان به لرزه درمي‏آورد، که موج‏هايي بر زمين به وجود مي‏آيد که تا بي‏نهايت ادامه دارد… اين خاطرات در ذهنم دور مي‏زد، خونم را به جوش مي‏آورد و آرزو مي‏کردم که صدام را بيابم و با يک ضربت او را به دو نيم کنم…

ديگر سر از پا نمي‏شناختم، و اگر بزرگترين قدرت زرهي دنيا به مقابله‏ام مي‏آمد، بلادرنگ به قلب آن حمله مي‏کردم، از هيچ‏چيزي وحشت نداشتم، و از هيچ خطري روي نمي‏گردانم. به يزيد و صدام کثيف‏تر از يزيد لعنت و نفرين مي‏کردم و به جبروت و کبرياي حسين(ع) چشم داشتم.

و خدا را تسبيح مي‏کردم و به عشق شهادت به پيش مي‏تاختم.

نيمي از راه بين ابوحميظه و سوسنگرد طي شده بود، و من بر سرعت خود مي‏افزودم، در اين هنگام، تانکي در اقصي نقطه شمال، زير رودکرخه، به نظرم رسيد که به سرعت به سوي ما پيش مي‏آيد، به جوانان گفتم فوراً سنگر بگيرند، و جواني را با آر.پي.جي به جلو فرستادم که تانک را شکار کند. اما تانک حضور ما را تشخيص داد؛ راه خود را به سمت جنوب کج کرده و به سرعت از روي جاده سوسنگرد گذشت و به سمت جنوب جاده گريخت و جوان آر.پي.جي به دست ما نتوانست خود را به تانک برساند.

در اين هنگام صحنه جنگ، در وسط معرکه، به کلي آرام بود، حدود يک کيلومتر دورتر در جنوب موضع ما، تانک‏هاي دشمن، همراه با تريلرها و کاميون‏ها و جيپ‏هاي زيادي درهم و برهم قرار گرفته بودند و گويا مي‏خواستند به خود آرايشي دهند، ولي توپخانه ما ساکت بود و آنها را نمي‏کوبيد تا آرايش آنها را به هم بزند! هلي‏کوپترها که در آغاز صبح براستي خوب فعاليت کرده بودند، ديگر به چشم نمي‏خوردند، هواپيمايي نيز ديده نمي‏شد، فقط بعضي از تانک‏هاي دشمن به سوي تانک‏هاي ما تيراندازي مي‏کردند، و بعضي از تانک‏هاي ما نيز جواب مي‏دادند. من مي‏دانستم اگر بخواهد داستان به همين جا خاتمه پيدا کند، وضع وخيم خواهد شد! زيرا مسلماً آتش دشمن شديدتر و قوي‏تر از آتش ماست، و به انتظار آتش‏نشستن خطاست. مي‏دانستم که دشمن دست بالا را دارد، و اگر وضع به همين منوال ادامه پيدا کند، چه بسا که دشمن آرايش هجومي به خود بگيرد و سرنوشت جنگ مبهم و خطرناک شود.

بنابراين فوراً نامه‏اي مفيد و مختصر در پنج ماده براي تيمسار فلاحي نوشتم، و توسط يکي از دوستان براي او فرستادم، در اين پيغام آمده بود:

نيروهاي دشمن از سمت شمال جاده سوسنگرد به طرف جنوب در حال فرارند و هيچ خطري نيست و مي‏خواهم که:

1- هر چه زودتر توپخانه ما دشمن را بکوبد و ساکت نباشد.

2- بهترين فرصت براي شکار هليکوپترهاست، هر چه زودتر بيايند و مشغول شوند.

ضمناً اگر ممکن است هواپيماهاي شکاري ما نيز بيايند…

3- هرچه تفنگ 106 و موشک تاو از گروه ما در ابوحميظه وجود دارد فوراً به جلو بيايند.

4- هر چه زودتر نيروي پياده براي تسخير شهر بيايد.

5- تانک‏هاي گردان 148 هرچه زودتر جلو بيايند و تانک‏هاي دشمن را اسير کنند.

تيمسار فلاحي نيز يک تفنگ 106 را به رهبري «حاج آزادي»، که از بسيج شيراز آمده بود فرستاد که 6تانک زد؛ و يک موشک تاو به رهبري «مرتضوي»، که 12تانک دشمن را شکار کرد، و ضمناً گروهي از نيروهاي پياده و تعليم ديده موجود در ابوحميظه را از سپاه پاسداران و نيروهاي ما، به فرماندهي سروان «معصومي»، که از بهترين افسران رزمنده ما بود به جلو فرستاد. او هنگامي که پيروزمندانه وارد سوسنگرد شد، تيري بر سرش اصابت کرد و به شهادت رسيد. خلاصه، اين جوانان کساني بودند که پس از حادثه مجروح شدن من، کار دنبال کردند و وارد شهر شدند.

پس از نوشتن نامه و ارسال آن براي تيمسار فلاحي، به حرکت خود به سوي سوسنگرد ادامه داديم. سرانجام درخت‏هاي خارج شهر را بخوبي مي‏ديديم و از خوشحالي در پوست خود نمي‏گنجيديم. من نيز در افکار خودسير مي‏کردم و عالمي ملکوتي داشتم…

ناگهان از طرف راست، زير کرخه و در شمال‏شرقي سوسنگرد، گردوغباري بلند شد، و از ميان گردوغبار، هيکل آهنين تانک‏ها و زره‏پوش‏هاي زيادي نمايان گرديد. اين تانک‏ها از ميان گردوخاک بيرون مي‏آمدند و درست به سمت ما حرکت مي‏کردند. به يکي از جوانان گفتم که پيش برود و اولين تانک را شکار کند. او مقداري پيش رفت، بر زمين دراز کشيد، و از فاصله 200متري اولين گلوله را به سوي اولين تانک پرتاب کرد. گلوله بر زمين کمانه کرد و بلند شد و به گوشه جلويي زنجير تانک اصابت کرد و يکباره سرنشينان آن، و يکي دو تانک پهلويي، پياده شدند و پا به فرار گذاشتند. اما تانک‏هاي ديگر ايستادند. گويا فرمانده آنها دستوري صادر مي‏کرد، مشاهده کرديم که تانکي از ميان آنها خارج شد و بسرعت به سوي مشرق حرکت کرد. من فوراً فهميدم که مي‏خواهد ما را دور زده و محاصره کند و رابطه ما را با دوستانمان در ابوحميظه قطع، و همه را درو نمايد… به يکي از جوانان گفتم که خود را به آن تانک برساند، و به هر قيمتي شده است آن را بزند… جوان ما پيش دويد و بر زمين دراز کشيد و از فاصله 300متري شليک کرد؛ ولي متأسفانه موشک بهآن تانک اصابت نکرد. تانک بر روي جاده آسفالته سوسنگرد بالا آمد و به سوي ما نشانه‏گيري کرد. جوان ديگري بر روي جاده سوسنگرد دراز کشيد و به سوي تانک شليک کرد، متأسفانه آن هم به خطا رفت. عجيب و غيرمنتظره و وحشتناک آنکه ديگر آر.پي.جي نداشتيم، دشمن نيز فهميد که سلاح ضدتانک ما تمام شده و بطورکلي فلج هستيم.

لحظات مخوف و دردناکي بود، ولي يکباره متوجه شدم که جوانان ما مشت‏ها را گره کرده و با فرياد الله‏اکبر به سوي تانک روي جاده حمله کرده‏اند، مات و مبهوت شدم که چگونه مي‏توان با شعار الله‏اکبر بر تانک غلبه کرد. بر خود مي‏لرزيدم که هم‏اکنون دشمن همه دوستانم را با يک رگبار درو مي‏کند؛ اما در ميان بهت و حيرت، يکباره ديدم که تانک چرخيد و به سمت جنوب گريخت و جوانان ما جوشان وخروشان با فرياد «الله‏اکبر»ي که لحظه به لحظه رساتر مي‏شد آن را تعقيب مي‏کنند…

من نيز به دنبال جوانان به راه افتادم و به آنها دستور دادم که به راه خود، به سمت شرق ادامه دهند تا از محاصره دشمن نجات يابند… اما يکباره متوجه شدم که تانک‏هاي دشمن در فاصله 150متري در خطوط مستقيم و هماهنگ به جلو مي‏آيند، و پشت سر آنها نيز سربازان مسلسل به دست، هر جنبنده‏اي را درو مي‏کنند. در يک ديد کوتاه توانستم حدود 50 تانک و نفربر را با حدود چندصدنفر پياده برآورد کنم. آنها با نظم و ترتيب خاصّي پيش مي‏آمدند، تا همه ما را در چنگال محاصره خود درو کنند.

براي يک لحظه احساس کردم که اگر چنگال محاصره آنها دوستان ما را در بربگيرد، همه شهيد خواهند شد. يکباره فکري به نظرم رسيد که جنبه انتحاري داشت، ولي سلامت دوستانم را کم و بيش تضمين مي‏کرد. فوراً تصميم سخت گرفتم و راه خود را 180درجه کج کردم و بسرعت به سوي سوسنگرد به حرکت درآمدم، اکبر چهره‏قاني نيز با من همراه شد. پس از چند لحظه، اسدلله عسکري نيز به ما ملحق گرديد. ما سه نفر شتابان به سوي سوسنگرد مي‏تاختيم، و دوستان ما همچنان به سوي شرق مي‏رفتند.

دشمن، ما سه نفر را مي‏ديد که در مقابل آنها به سوي سوسنگرد مي‏رويم و مواظب آنها هستيم در نتيجه اينکار همه توجه دشمن به ما جلب شد، آنها دوستان ديگر ما را رها کرده و هدف هجوم خود به سوي ما سه نفر قرار دادند، و اين همان چيزي بود که من نيّت کرده بودم، و احساس سبکي مي‏کردم که خطر از دوستان ما گذشته است. البته دشمن فکر نمي‏کرد که ما فقط سه نفريم، بلکه تصور مي‏کرد که عده زيادي هستند که فقط سه نفر آنها را ديده است. ما از درون يکي از مجاري آب، خود را از شمال جاده به طرف جنوب جاده سوسنگرد رسانديم. همچنان به راه خود به سوي سوسنگرد ادامه داديم. اگبر گاه‏گاهي سرک مي‏کشيد و مي‏گفت: «دشمن به صدمتري يا پنجاه متري ما رسيده است.» خط اول دشمن به استعداد 50 تانک و نفربر، و پشت سر آنها نيروهاي ويژه با لباس مخصوص خود، مسلسل به دست پيش مي‏آمدند. پشت سر آنها، خط دوم و سوم نيز وجود داشت که شامل توپخانه و ضدهوايي و کاميون‏ها و غيره بود….

فاصله آنها کمتر و کمتر شد تا به نزديکي جاده آسفالته سوسنگرد رسيدند. من در اين لحظات به دنبال محل مناسبي براي سنگر مي‏گشتم که در پشت آن کمين کنم. اکبر پيشنهاد کرد که در داخل يکي از مجاري آب زير جاده سنگر بگيريم، من نپذيرفتم، زيرا دشمن با پرتاب يک نارنجک و يا يک گلوله توپ تانک به داخل تونل همه ما را نابود مي‏کرد. ديگر فرصتي نبود، دشمن درست به پشت جاده رسيده بود، من هم اجباراً پشت يک برجستگي کوچک خاک که حدود 50سانتيمتر ارتفاع داشت سنگر گرفتم. اکبر در طرف چپ، و عسکري در طرف راست من بر زمين درازکش خوابيدند. اکبر مطمئن بود که هر سه ما شهيد مي‏شويم. فرصت سخن گفتن هم نبود، فقط شنيدم که اکبر زير لب مي‏گفت: «آنقدر از دشمن مي‏کشم تا شهيد شوم.» خود را بر روي زمين جابجا مي‏کرديم و مسلسل خود را آماده تيراندازي مي‏نموديم که يکباره چهار تانک و زره‏پوش بر روي جاده سوسنگرد بالا آمدند و همه دشت جنوب زير رگبار گلوله آنها قرار گرفت. کماندوهاي عراقي نيز بالا آمدند و فوراً به طرف ما سرازير شدند و درگيري شديدي بين ما و کماندوهاي عراقي آغاز گرديد. در چند لحظه از سه طرف محاصره شديم. سرتاسر جاده آسفالته که چند متر از زمين ارتفاع داشت، توسط دشمن پوشييده شده بود. آنها با ما فقط حدود شش يا هفت متر فاصله داشتند. در دو طرف چپ و راست ما نيز، به فاصله حدو ده متري، کماندوهاي عراقي سنگر گرفتند و شروع به تيراندازي کردند، و خطرناک‏تر آن که، از حد برجستگي آن تپه خاک 50سانتيمتري نيز گذشتند و از پشت، بدون حفاظ، بر ما مسلط شدند. فکر مي‏کنم که در همان لحظات اول، اکبر عزيز، توسط همان گروه دست چپي، از فاصله نزديک به شهادت رسيد. گلوله‏اي بر کلاخودش نشست و از آن خارج شد. من مي‏چرخيدم و به چپ و راست تيراندازي مي‏کردم و از نزديک شدن آنها ممانعت مي‏نمودم. احساس کردم که وضع خيلي وخيم است. در زمين هموار، و از دو طرف، توسط گروهي کثير محاصره شده‏ام، و ادامه نبرد در آن محل به صلاح نيست. با يک حرکت سريع خود را به طرف ديگر برجستيگ خاک پرتاب کردم. اين برجستگي را سنگر نموده و عراقي‏هاي دو طرف را به گلوله بستم و آنها شروع عقب‏نشيني کردند. در همين لحظات، گويا الهامي به من شد. به تانک‏هايي که پشت سر من، روي جاده ايستاده بودند نظر انداختم. متوجه شدم که يکي از آنها به سوي من هدف‏گيري مي‏کند. يکباره با يک ضربت خود را به طرف ديگر خاک پرتاب کردم، که ناگهان، توپي يا موشکي درست بر جاي سابق من به پهلوي خاک نشست و آتش و انفجاري شديد به وجود آورد که تا حدود ده متر به آسمان شعله کشيد، و يک تکه آهن داغ و سنگين آن به پاي چپم اصابت کرد و خون فوران نمود. فوراً به سوي برج‏هاي تانک‏ها و نفربرها يک رگبار گلوله گشودم، و با کمال تعجب مشاده کردم که هر چهار تانک يا نفربر، به پشت جاده مي‏خزيدند، و به عبارت ديگر، گريختند. فوراً متوجه دشمنان ديگر شدم و در چپ و راست به نبرد پرداختم، و در اين ضمن چندين بار اجباراً به طرف ديگر برجستگي خاک رفتم، ولي مجدداً به علت ورود تانک‏هاي جديد به معرکه و حضور آنها بر بالاي جاده آسفالته، مجبور شدم که به جاي اول خود بازگردم. هنگامي که با گروهي از عراقي‏ها در سمت راست مي‏جنگيدم، يکباره متوجه گروه سمت چپ شدم و ديدم که آنها به فاصله نزديکي رسيده‏اند و به سوي من نشانه مي‏روند. همان زمان که رگبار گلوله خود را بر روي آنها مي‏ريختم، گلوله‏اي به پاي چپم اصابت کرد، از پائين ران داخل و از بالاي آن خارج شد و شلوارم گلگون گرديد. فوراً خود را به طرف ديگر خاک پرتاب کردم و با دو رگبار چپ و راست، هر دو گروه را به عقب راندم. نبرد من به حدنهايت خود رسيده بود، رگبار گلوله بر همه اطرافم مي‏باريد و من بسرعت مي‏غلتيدم و مي‏خزيدم و از نقطه‏اي به نقطه ديگر خود را پرتاب مي‏کردم و هر جنبنده‏اي رابا يک رگبار بر خاک مي‏انداختم.

رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست…

شب تاسوعا بود و تصور عاشورا؛ و لشکريان يزيد که مرا محاصره کرده بودند، و ديوار آهنين تانک‏ها که اطراف مرا سد کرده، و آتش بار شديد آنها که مرا مي‏کوبيد، و هجوم بعد هجوم که مرا قطعه‏قطعه کنند و به خاک بيندازند…

و من تصميم گرفته بودم که پيروزي حتمي ايمان را بر آهن به ثبوت برسانم، و برتري قاطع خون را بر آتش نشان دهم، و برّندگي اسلحه شهادت را در ميان سيل دشمنان بنمايانم، و ذلت و زبوني صدها کماندوي صدام يزيدي را عملاً ثابت کنم.

احساس مي‏کردم که عاشوراست، و در رکاب حسين(ع) مي‏جنگم، و هيچ قدرتي قادر نيست که مرا از مبارزه باز دارد، مرگ، دوست و آشناي هميشگي من، در کنارم بود و راستي که از مصاحبتش لذت مي‏بردم.

احساس مي‏کردم که حسين(ع) مرا به جنگ کفّار فرستاده و از پشت سر مراقبت من است، حرکات مرا مي‏بيند، سرعت عمل مرا تمجيد مي‏کند، فداکاري مرا مي‏ستايد، و از زخم‏هاي خونين بدنم آگاهي دارد؛ و براستي که زخم و درد در راه او و خداي او چقدر لذت‏بخش است.

با پاي مجروح خود راز و نياز مي‏کردم: اي پاي عزيزم، اي آنکه همه عمر وزن مرا متحمل کرده‏اي، و مرا از کوه‏ها و بيابان‏ها و راه‏هاي دور گذرانده‏اي، اي پاي چابک و توانا، که در همه مسابقات مرا پيروز کرده‏اي، اکنون که ساعت آخر حيات من است از تو مي‏خواهم که با جراحت و درد مدارا کني، مثل هميشه چابک و توانا باشي، و مرا در صحنه نبرد ذليل و خوار نکني… و براستي که پاي من، مرا لنگ نگذاشت، و هر چه خواستم و اراده کردم به سهولت انجام داد، و در همه جست و خيزها و حرکاتم وقفه‏اي به وجود نياورد.

به خون نيز نهيب زدم: آرام باش، اين چنين به خارج جاري مشو، من اکنون با تو کار دارم و مي‏خواهم که به وظيفه‏اي درست عمل کني…

رگبار گلوله از چپ و راست همچنان مي‏باريد، ومن نيز مرتب جابجا مي‎‏شدم، و با رگبار گلوله از نزديک شدن آنها ممانعت مي‏کردم، يکبار، در پشت برجستگي خاک که عادتاً مطمئن‏تر بود متوجه سمت چپ شدم، ديدم در فاصله ده متري، چند نفر زانو به زمين زده و نشانه‏گيري مي‏کنند، لباس ببرپلنگي متعلق به نيروهاي مخصوص را به تن داشتند، سن آنها حدود 30 تا 35 ساله بود، من نيز بدون لحظه‏اي تأخير بر زمين غلتيدم و در همان حال رگبار گلوله را بر آنها گشودم؛ آنها به روي هم ريختند و ديگر آنها را نديدم و فوراً خود را به سمت ديگر برجستگي خاک پرتاب کردم؛ در طرف راست نيز گروه‏هاي زيادي متمرکز شده بودند و تيراندازي شديدي مي‏کردند، بخصوص که عده زيادي در داخل تونل، زير جاده سوسنگرد، در ده متري من،‌ سنگر گرفته بودند و از آنجا تيراندازي مي‏کردند، و من نيز گاه‏گاه رگباري به سوي آنها مي‏گشودم و آنها عقب مي‏رفتند. يکبار يکي از آنها گفت: يا اَخي، اَنَاجُنْدي عراقي لاتَضْرِبْ علي… اما سخنش تمام نشده بود که به يک رگبار پاسخش را دادم…

فرماندهي دشمن، فرمان عقب‏نشيني صادر کرده بود، چرا که اين همه تانک و نفربر و سرباز او نمي‏توانستند به علت وجود يک چريک خيره‏سر معطل شوند. همه نيروي خود را جمع کرده بودند که او را خاموش کنند، اما ميسرشان نشده بود، و نمي‏توانستند بيش از آن صبر کنند،‌ بنابراين تانک‏ها و نفربرها از دو طرف من شروع به حرکت کردند و رهسپار چنوب شدند؛ مي‏ديدم که نيروهاي زرهي آنها پيش مي‏آيد و در اين محل به دو شقه مي‏شوند، نيمي از طرف راست و نيمي ديگر از طرف چپ به سمت جنوب مي‏روند، درحالي که تيراندازي نيروهاي مخصوص آنها همچنان ادامه دارد، و ما نيز بي‏توجه به عبور اين هيولاهاي آهنين به نبرد خود با نيروهاي مخصوص ادامه مي‏داديم. حداقل 50 تانک و نفربر گذشتند؛ توپ‏هاي بزرگ و بلند؛ ضدهوايي‏ها، کاميون‏ها و تريلرهاي مهمات همه گذشتند، و فقط حدود 20متري در وسط، يعني حريم ما بود که براي آنها اسرارآميز مي‏نمود. آنها اين نقطه را دور مي‏زدند و به راه خود ادامه مي‏دادند…

يکي از آخرين کاميون‏ها، حامل 10 تا 15 سرباز بود، و از حدود 10متري من مي‏گذشت. فکر کردم که يا اين پاي تير خورده، احتياج به يک ماشين دارم که مرا به شهر برساند؛ يک رگبار گلوله بر آنها بستم، سربازانش پياده شدند و پا به فرا گذاشتند و هيچ يک از آنها تصميم به مقابله نگرفتند، حتي کليد را نيز در داخل ماشين رها کردند، و من توسط همين کاميون خود را به بيمارستان اهواز رساندم.

اين درگيري حدود نيم‏ساعت به طول انجاميد، و حدود ساعت 11 صبح تقريباً همه آنها فرار کردند و به سمت جنوب رفتند. من صداي دور شدن همهمه آنها را مي‏شنيدم و دور شدن سربازانش را نيز مي‏ديدم، ولي تا حدود يک ساعت در همان محل بصورت آماده‏باش ماندم؛ زيرا هنوز از غيبت دشمن مظمئن نبودم، احساس مي‏کردم که هنوز هستند، و احتمالاً برنامه‏اي دارند؛ بخصوص که از بالاي جاده سوسنگرد،‌ لوله تانک و سيم آنتني را مي‏ديدم و مطمئن بودم که تانکي هنوز در آن طرف جاده،‌ در10متري من حضور دارد. شروع به جستجو کردم، سينه‏خيز و با احتياط کامل به هر طرف مي‏رفتم. نگاه مي‏کردم، گوش فرا مي‏دادم؛ همه‏جا سکوت مستقر شده بود… به سمت اکبر رفتم… درحالي که فکر مي‏کردم هر دو همراهم شهيد شده‏اند؛ زيرا، هيچ فعاليتي از طرف آنها نمي‏ديدم… اکبر! اکبر!… جوابي نمي‏آمد. غباري از اندوه و غم بر دلم نشست، سينه‏خيز خود را به طرف راست کشاندم و عسکري را صدا زدم، با کمال تعجب جواب او را شنيدم،‌ او در زير بوته‏ها مخفي شده بود، و اصلاً دشمن از وجود او آگاهي نداشت، و الحمدالله جان سالم بدر برده بود… عسکري سينه‏خيز بسراغ من آمد. او را بسراغ اکبر فرستادم، يکباره صداي ضجه‏اش را شنيدم که بر سر و روي خود مي‏کوفت… او را آرام کردم و به سوي خود طلبيدم؛ هنگامي که چشمش بر پاي خونينم افتاد، دوباره ضجه کرد، گفتم: «وقت اين حرف‏ها نيست، ما اکنون خيلي کار داريم.» لوله توپ و آنتن بلندي را که او از وراي جاده سوسنگرد نمايان بود به او نشان دادم و گفتم که از زير تونل جاده برود و تحقيق کند و برگردد. او رفت، و پس از چند دقيقه مضطرب و ناراحت برگشت و گفت يک تانک بزرگ آنجا ايستاده است، به او گفتم: «من مي‏دانم که تانک است و لوله آن را مي‏بينم،‌ اما مي‏خواهم بدانم سربازي در آن هست يا نه؟» عسکري دوباره رفت و آرام‏آرام به تانک نزديک شد و بالاخره فهميد که سرنشين ندارد و همه رفته‏اند و زنجير تانک قطع شده است. اين‏بار با اطمينان برگشت و خبر داد که همه رفته‏اند، آنگاه من خود را سينه‏خيز به تونل زير جاده رساندم و از آنجا همه اطراف را زيرنظر گرفتم. به عسکري گفتم که ماشين عراقي را آماده کند تا به بيمارستان برويم. در اين هنگام که حدود ساعت 12 بود، دوست ما آقاي کاوياني و گروهي از سپاه پاسداران و گروه‏هاي ديگر دسته‏دسته به سوي سوسنگرد مي‏رفتند؛ ما هم با عسکري و کاوياني سوار کاميون عراقي شديم و يک راست به بيمارستان جندي شاپور اهواز رفتيم. در ميانه راه، در ابوحميظه، با تيمسار فلاحي برخورد کردم، ابتدا از ديدار کاميون مهمات عراقي تعجب کرد، و سپس مرا بوسيد و گفت که از دوستان ما شنيده است که من مجروح و اسير عراقي‏ها شده‏ام تيمسار فلاحي دعا کرده بود که خدا بهتر است جسد مرا به آنها برساند، ولي اسير عراقي‏ها نگرداند. او مي‏گفت: «اکنون که خداوند تو را زنده به ما بازگردانده است، تو بازيافته هستي» و از اين بابت خدا را شکر مي‏کرد.

فراموش کردم که بگويم، قبل از سوار شدن به کاميون و انتقال به اهواز، به يکي از دوستان رزمنده‏ام مأموريت دادم که جسد اکبر را بردارد و به شهر بيارود. او نيز تنها به سراغ اکبر رفت و يکباره چند متر آن طرف‏تر، زير بوته‏ها، 8 کماندوي عراقي را يافت و فوراً با آنها درگير شد. در نتيجه، 3نفر از آنها کشته شدند، و 5نفر ديگر التماس کردند و دست و پايش را بوسيدند و مي‏گفتند که ما مسلمانيم. بنابراين، آن دوست ما، دست‏ها و چشم‏هاي آنها را بست و به همراه خود آورد.

پيروزي تاريخي سوسنگرد

اين پيروزي بزرگ نتيجه قطعي يک همکاري و هماهنگي نزديک بين نيروهاي ارتشي و مردمي (سپاه و نيروهاي چريک) بود. هيچ يک به تنهايي قادرنبود که چنين موفقيتي را تأمين کند. ارتش بدون نيروهاي مردمي، آن قدرت و جسارت حمله را نداشت، بخصوص آن که نيروهايش کمتر از دشمن بود، و نيروهاي مردمي نيز بدون پشتيباني ارتش، و وجود توپخانه و هيبت تانک‏هاي ارتش در پشت، هيچ‏کاري نمي‏توانستند انجام دهند، و بدون نتيجه متلاشي مي‏شدند. اين وحدت بين ارتش ومردم، کارآيي هر يک را چندين برابر مي‏کرد، و تجربه‏اي جديد را در جنگ‏هاي کلاسيک و چريکي به دنيا ارائه مي‏داد.

پيروزي سوسنگرد، درسي عبرت‏آموز براي ملت ما و شکستي تعيين‏کننده براي دشمن بود.




¤نويسنده: محسن بغلاني

?  نوشته هاي ديگران

!   + دستِ پرمهر ولايت!

يکشنبه 25/1/1387 ::  ساعت 6:21 صبح

شيخ اجل، آقا عبدالصمد زنجاني گفت:
« در زماني تقريباً هشتاد تومان بدهکار شدم و از اداي آن عاجز بودم و خيلي بر من سخت مي گذشت؛ لذا مشغول به بعضي از ختومات و رياضتهاي شرعي و توسلات شدم.
 تا آن که شبي حضرت صاحب العصر عجل الله تعالي فرجه الشريف را در خواب ديدم و ديده جان را از نور جمالش منور کردم. آن حضرت دست کرم را باز کرده و فرمودند: ساعت خود را به من نشان بده.

من ساعت خود را از جيب درآوردم و بدست آن حضرت دادم. آن سرور ساعت را گرفتند و دوباره به من برگرداندند.
از خواب بيدار شدم و از بي قابليتي خود ناراحت شدم و با خود گفتم: بعد از اين همه زحمات، آن سرور فقط به ساعت من نظر فرمودند؛ ولي خودم هيچ بهره اي از فيوضات ايشان نبردم.
نه سؤالي کردم و نه مطلبي از آن حضرت استفاده کردم.
به هر صورت، با کمال بي حالي شب را به صبح رساندم و به مجلس بعضي از رفقا رفتم؛ چون قدري گذشت، ساعت را از بغل درآوردم تا ببينم چه وقت است يک نفر از حضار گفت:
فلاني اين ساعت طلا را از کجا پيدا کرده اي؟

گفتم: چه مي گويي؟ من کجا و ساعت طلا کجا؟ اين ساعت برنجي است و از فلاني خريده ام. يکي ديگر از حضار نظر کرد و گفت: چه مي گويي اين طلاي ناب است! چون دقت کردم تعجب مرا گرفت زيرا ساعت از طلا بود.

ساعت فروش را احضار کرديم. ايشان گفت: من ساعت برنجي فروخته ام و هيچ شک و شبهه اي در آن نيست و خودم هم آن را از فلان شخص خريده و به شما فروخته ام. آن شخص ثالث را نيز احضار کرديم او هم گفت: ساعت برنجي بوده است. تا چند دست که هم همين مطلب را مي گفتند.

رفته رفته تعجب و تحير من زيادتر مي شد! ناگاه خواب شب قبل به خاطرم آمد و حال خود و خواب را به حضار مجلس گفتم و بر همه معلوم شد که اين از اثرات کيميائي دست آن برگزيده خدا بوده که برنج زرد را به طلاي سرخ تبديل کرده است.
در اين هنگام يکي از اهل مجلس گفت:
بدهي شما چقدر است؟ گفتم: هفتاد يا هشتاد تومان.
گفت: من بدهي شما را ادا مي کنم شما هم اين ساعت را به من هديه فرماييد.


شيخ اسدالله زنجاني گفت: به او (آقا عبدالصمد زنجاني که خواب را ديده بود) گفتم: خانه آباد چرا ساعت را از دست دادي؟ اگر آن را نگه داشته بودي هفتاد هزار تومان استفاده مي کردي. »




¤نويسنده: محسن بغلاني

?  نوشته هاي ديگران

!   + بسم الله الرحمن الرحيم

پنجشنبه 22/1/1387 ::  ساعت 7:48 صبح

عيدنوروز 


باد نوروز وزيـــده است به کوه و صحرا      جامه عيـــد بپـــوشنـــد، چه شاه و چه گدا


بلبل باغ جنان را نبـــود راه به دوست       نازم آن مطـــرب مجلـــس کـــه بود قبله نما


صوفى و عارف ازين باديه دور افتـادند       جــام مى گير ز مطــرب، که رَوى سوى صفا


همه در عيد به صحرا و گلستان بروند       من ســرمست، ز ميخـــانه کنـــم رو به خدا


عيد نوروز مبارک به غنــــى و درويش       يــــــار دلـــــدار، ز بتخـــانــــه درى را بـــگشا


گر مرا ره به در پير خــــــرابات دهى          بــه سر  و جان به سويش راه نوردم نه به پا


سالها در صف اربــــــاب عمائم بودم          تـــا بـــه دلـــدار رسيدم نـــکنم بـــــاز خــطا


                                                                             امام خميني (ره)


دوستان عزيزم سلام گرم مرا بپذيريد ازاين که مدتي درخدمت شما نبودم پوزش


مي طلبم  راستش را بخواهيد درايام عيد درسوگ پدر بزرگوارم نشسته بودم وبا آن حال وروزگار نمي خواستم براي شما هم موج غم بفرستم به هرحال سال نو را به شما تبريک مي گويم واز خداي رحمان سلامتي وتوفيق روز افزون شما را از درگاه حق خواهانم


¤نويسنده: محسن بغلاني

?  نوشته هاي ديگران

   1   2   3   4   5   >>   >

!   ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ